
عشق هرجا رو کند آنجا خوش است
گر به دریا افکند دریا خوش است
گر بسوزاند در آتش دلکش است
ای خوشا آن دل که در این آتش است
«فریدون مشیری»
پی نوشت:زندگی خوشی و ناخوشی را با هم دارد. بعضی آدمها توان مقابله با ناخوشی ها را دارند.
بعضی نه!
و آن بعضی دوم بهتر است از آن بعضی اول یاد بگیرند.
خیلی خوبه که با آدمی از سنخ اول زندگی کنید!
روزها و لحظات شیرینی است که دوام این شیرینی به خود ما بستگی دارد.
امیدوارم که این روزهای شیرین را همه تجربه کنند.
پی نوشت: فروغ میگه این حلقه(حلقه ازدواج) حلقه بردگی و بندگی است اما من میگم با یک انتخاب درست این حلقه حلقه ی عشق و محبت است.
گفتم: ملاك خوشبختي چيست؟ گفت: من ميگم دوست داشتن!
گفتم: بهش فكر نكرده بودم!
پي نوشت: ترسم را دريافت. نگرانيم را فهميد! گفت نگراني! توكل كن به خدا!
به من اعتماد كن پشيمان نخواهي شد!
و من اعتماد كردم!
زينب زني است كه وقتي حسين به سوي مرگ هجرت مي كند و انقلاب شگفت خويش را تصميم مي گيرد، شويش را طلاق ميگويد! تا براي اسارت در راه جهاد، آزاد باشد، هر شهيدي از خاندانش بر خاك مي افتاد، همچون بازي پريشان، از خيمه بيرون ميپريد و شيون كنان بر سرش مينشست و به درد ميناليد و بر او مرثيه ميگفت، هنگامي كه دو فرزند خويش _ كه آنان را بر قربانگاه آورده بود _ به خاك افتادند، باز همهي چشم ها به خيمهي زينب دوخته شد، اما خيمه اين بار ساكت ماند.حتي صداي پاي اشكي بر گونهاي بر نخاست!
در زنجير اسارت و در بازگشت از قتلگاه همهي خاندانش، فريادهاي علي وارش بر سر شهرهاي دژخيمان و كاخ هاي جلادان ، هنوز در گوش تاريخ طنين افكن است و زمين را در زير پاي ستمكاران مي لرزاند.
«نيايش«
« دكتر شريعتي»
پي نوشت 1:ميلاد حضرت زينب، پيامبر انقلاب حسين،مبارك!
پي نوشت 2: زينب براي ما زيباترين و برترين الگوست. اما همچون ساير الگوهاي مذهبي مان ناشناخته و غريب مانده است!

همانطور كه امروزه پي برده ايم با واكسن زدن مي توانيم از بيماري ها و مرگ اجتناب كنيم، همانطور هم دريافته ايم كه زنان حيواناتي آماده ي جفت گيري نيستند و وفاداري شان را بايد از طريق بذل اطمينان و عشق بدست آورد، نه رسوم زمان بربريت. زمان آن رسيده كه رسوم رنج آور گذشته را پشت سر بگذاريم.
حس ميكنم خدا بدن مرا كامل آفريده اما مردان مرا غارت كردند، قدرتم را گرفتند و از من موجود عليلي ساختند.
من دعا مي كنم كه هيچ زني اين رنج را تجربه نكند و اين كار رسمي باشد متعلق به گذشته. تا اين كه اين دنيا براي زنان جاي امني شود. چه روز خوشي خواهد بود آن روز و آن هدفي است كه من برايش تلاش مي كنم. انشاءالله اگر خدا بخواهد اتفاق خواهد افتاد.
«واريس ديري»
پی نوشت ۱:گل صحرا نوشته ی واریس دیری از اون کتابهایی بود که اونقدر جذاب بود که بی وقفه تا آخر خوندمش!
پی نوشت ۲:کتاب داستان زندگی عجیب واریس دیری است و قصه ی جهل مردمان!
پی نوشت۳: قصه ی جهل مردمان پایان ندارد؟!!!!
از خونه که میزنم بیرون زیر لب زمزمه میکنم! زمزمه های همیشگی که آرامشم را تضمین می کند. عجله می کنم تا به اتوبوس برسم. روی صندلی که می نشینم احساس گرما می کنم .از اونی که نزدیک پنجره است خواهش می کنم پنجره را تا انتها باز کند. اتوبوس هنوز حرکت نکرده، نگاهم به بیرون است؛ آن طرف خیابان چند پسر در حال حرف زدن و قهقهه خنده هستند، راستی هیچ کس آنها را به خاطر اینکه در خیابان بلند می خندند سرزنش نخواهد کرد.
اتوبوس حرکت می کند. دو تا راننده تاکسی در حال دعوا هستند و تلافی کمبود مسافر را توی دل هم در می آورند. مردم در حال تماشای آنها هستند و یکی دو نفر هم سعی دارند آنها را از هم جدا کنند.
تابلوی روبروی خیابان توی چشمم میخورد:"زمستان را تحقیر نکن! بهار هر چه دارد از زمستان است."
با سرعت گرفتن اتوبوس باد از پنجره ی اتوبوس توی صورتم می خورد. یک نفر کنار من نشسته که با دستمال دهانش را گرفته و از دیگری میخواهد که پنجره را ببندد و او این کار را می کند و به من نگاهی انداخته و می خندد و من هم !
می گوید عذر میخوام لثه ها و دندونهام مشکل دارن نباید سرد بشن. با خنده میگم ایرادی نداره و سر حرف را باز میکنم. میگم چی شده؟ عصب کشی کردین؟ توضیح می ده! و بعد از بدی جنس دندوناش شکایت میکنه. میگه تا به حال بیش از یک میلیون خرج دندونهام کردن، تازه با بیمه. خدمات دندونپزشکی خیلی گرون هستن. بهش میگم از این بابت من شانس آوردم ،جنس دندونهام خیلی خوبه و من سرو کاری با دندونپزشکی ندارم!
یک نفر دیگه اون طرف روی صندلی روبرویی در حال تعریف کردن وضعیت یک نوزاد است همه گوشها به سمتش تیز شده:
"بچه زردی داشت، باید توی بیمارستان می ماند اما پدرش اصرار داشت که ببرتش خونه و وقتی آوردش بچه با وجود اینکه عمل شد اما مرد! پدرش به شدت گریه میکرد اما مادرش سکوت کرده بود. سکوتی سرد و سنگین با چشمهایش با همه خطوط چهره اش به شوهرش فحش میداد و انگار میگفت تو مقصر بودی! 9 ماه زحمت کشیده بود بیخود!
رسیدیم به ایستگاه آخر . دختر جوانی با چهره ای عجیب توی شیشه ی ماشینی در حال چک کردن زیبایی مصنوعی اش است تا مبادا خدشه ای به آن وارد شود!
اذان نزدیک است ...
قدری فکر کنید!
پی نوشت: در کتاب "دروازه زندگی و مرگ" مترلینگ به این سوال جالب برخوردم .
واقعاً اگر چنین موقعیتی پیش بیاید جواب ما چیست؟
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهار ها رسیده ام
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من از تو پر شده ست
خوب نازنین من
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
من ترا به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب میکنم
بهترین بهترین من
پ.ن: دوست داشتن بی شک زیباترین احساس انسانی است!
پ.ن: تعریف عشق به دوست داشتن بین زن و مرد تعریف محدودی است.
عشق را باید به تمام هستی وسعت داد!

نه تنها این دنیای بی پایان برای پیکر عظیم و نامحدود خود رنج و درد نمی خواهد، بلکه برای کوچکترین ذرات خویش هم خواهان درد و رنج نیست، زیرا وقتی که دنیای بزرگ ما نامحدود شد به واسطه ی نامحدودی دارای اندازه و مقیاس نبود؛ بزرگ و کوچک در نظر او یکی است و یک خورشید با عظمت با یک ذره ی کوچک فرق ندارد. اگر دنیا بخواهد یکی از ذرات کوچک خود را قرین درد و شکنجه نماید مثل این است که دنیاهای بزرگ خود را قرین بدبختی کند و وقتی که دنیاهای بزرگ خود را قرین بدبختی کرد هستی خود را دچار عذاب و بدبختی کرده است.
«موریس مترلینگ»
«جهان بزرگ و انسان»
پ.ن1:اگر بگوئیم مترلینگ به منزله ی سقراط عصر حاضر است، سقراط را خیلی بزرگ و مترلینگ را کوچک کرده ایم.(برکسون)
پ.ن2: درد و رنج جزء لاینفک زندگی انسان است و از آن فراری نیست و هر کس به صورتی وجود آن را تفسیر میکند. اما حقیقتاً تفسیر مترلینگ جالب و تامل برانگیز است.
نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند. نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز». جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده پاک و ... نوروز تجدید خاطره بزرگی است.

