فاطمه چهره ای است که در پشت مدح وثناهای همیشگی پیروانش مجهول مانده است.
******
مردم ما همواره از فاطمه دم میزنند، هرساله دهه ها برای او میگریند، صدها هزار مجلس و روضه و منبر و جشن وعزا بخاطرش برپا میکنند و مدح و ثناها و تعظیم و تجلیل ها و نقل کرامات و خوارق عادات و گریه ها وذکر مصیبت ها و لعن ونفرینها بر کسیکه وی را آزار کرده است... و با این همه چهره روشن او شناخته نیست.
در جامعه ایران و در جامعههای اسلامی سه چهره از زن داریم:
یکی چهره زن سنتی است ویکی چهره زن متجدد و اروپائی مآب که تازه شروع به رشد کرده و یکی هم چهره فاطمه که هیچ شباهت و وجه مشترکی با زن سنتی ندارد. سیمائی که از زن سنتی در ذهن افراد وفادار به مذهب در جامعه ما تصویر شده، با سیمای فاطمه همانقدر بیگانه است که چهره فاطمه با چهره زن مدرن.
خواستم بگویم: فاطمه دختر خدیجه بزرگ است، دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که:فاطمه دختر محمد است . دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که: فاطمه همسر علی است.دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که: فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه نیست.
اینها همه هست و این همه فاطمه نیست. فاطمه فاطمه است.
«دکتر شریعتی»
ولادت اسوه بزرگ رشادت،بزرگ زن تاریخ اسلام ،زینب،پیشاپیش مبارک باد!
ای زینب ای زبان علی در کام ،
ای رسالت حسین بر دوش!
ای که از کربلا می آیی،
وپیام شهیدان را،در میان هیاهوی همیشگی قداره بندان وجلادان،همچنان به گوش تاریخ می رسانی،
زینب!
با ما سخن بگو.
مگو که بر شما چه گذشت،
مگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی،
مگو که جنایت آنجا تا به کجا رسید،
مگو که خداوند آن روز عزیزترین وپرشکوه ترین ارزشها
وعظمت هایی راکه آفریده است،یکجا، در ساحل فرات وبر روی ریگزارهای تفتیده بیابان طف،چگونه به نمایش آورد،
و بر فرشتگان عرضه کرد،
تا بدانند که چرا می بایست بر آدم سجده می کردند...؟
آری،زینب!
مگو که در آنجا بر شما چه رفت،مگو که دشمنانتان چه کردند،دوستانتان چه کردند...؟
آری ا ی پیامبر انقلاب حسین!
ما می دانیم،
ما همه را شنیده ایم،
تو پیام کربلا را ،پیام شهیدان را به درستی گزاردهای،
تو شهیدی هستی که از خون خویش کلمه ساختی ،
اما بگو ای خواهر،
بگو که ما چه کنیم؟
لحظه ای بنگر که ما چه می کشیم؟
دمی به ما گوش کن تا مصایب خویش را با تو بازگوییم،
این تو هستی که باید بر ما بگریی،
ای رسول امین برادر،
که از کربلا می آیی ودر طول تاریخ بر همه نسلها میگذری
وپیام شهیدان را می رسانی،
ای دختر علی،
ای خواهر،ای که قافله سالار کاروان اسیرانی،
ما را نیز درپی این قافله با خود ببر!
«نیایش»
«دکتر شریعتی»
بارها
به ساعت شماته دار پیش رویم
نگریسته ام
وهر بار ازخود پرسیده ام
از چه رو
هر ساعتی
انتظار را
تداعی میکند؟ « شبیه تنهایی»
«خلیل جلیل زاده»

سایت گوگل نام خلیج فارس را به نام خلیج عربی تغییر داده است.تنها یک میلیون رای لازم است تا گوگل باردیگر نام خلیج فارس را قرار دهد.از شما می خواهم به این لینک رفته واعتراض خود را اعلام کنید.این مطلب ولینک را در وب سایت خود قرار دهید.
http://www.petitiononline.com/sos02082/petition-sign.html

منبع عکسها:nanjoon.com
زمانی می آید نا معلوم
زمانی
شاید اکنون
که در دستهایمان
دشنه خواهد رویید
وسینه عاطفه را
از خواهیم درید
مهربانی به ناکجا
خواهد کوچید
وانگیزه ها
- نطفه نابسته ـ
خواهند پوسید
وآدمی
آدمکی از پوشال
با اشارهی یک جرقه
خاکستر
خواهد شد
زمانی می آید... «شبیه تنهایی»
«خلیل جلیل زاده»
ای زینب ,ای زبان علی درکام!با ملت خویش حرف بزن!ای زن!ای که مردانگی در رکاب تو ,جوانمردی آموخت,زنان ملت ما به تو محتاجند .بیش از همه وقت ,جهل ازیکسو به اسارت و ذلتشان نشانده است ,وغرب ازسوی دیگر به اسارت پنهان وذلت تازه شان میکشاند و ازخویش و از تو بیگانه شان میسازد,آنان را بر استعمار کهنه و نو ,بر بندگی سنتهای پوسیده و دعوت های عفن ,برملعبه سازان تعصب قدیم و تفنن جدید به نیروی فریاد هایی که بر سر یک شهر می کوبیدی ,وپایه های یک قصر را می لرزاندی ,برآشوب!تا در خویش برآشوبند ,وتار و پود این پرده های عنکبوت فریب را بدرند ,و تا در برابر این طوفان بر باد دهنده ای که به وزیدن آغاز کرده است ,ایستادن را بیاموزند ,واین ماشین هولناک را- که از آنان بازیچه های جدیدی میسازد ,باز برای استعمار جدید ,برای اغفال جدید ,برای پر کردن ایام فراغت ,برای لذت بخشیدن به هوس های کثیف بورژوازی ,برای شور آفریدن به تالار ها وخلوت های بی شور وبی روح اشرافیت جدید ,وبرای سرگرمی زندگی پوچ و بی هدف وسرد جامعه رفاه –در هم بشکنند,و خود را ,از حرم های اسارت قدیم ,وبازار های بی حرمت جدید ,- به امامت تو نجات بخشند!
نیایش
دکتر شریعتی

چند روز پیش از پیاده روی یکی از زیباترین وگرانقیمت ترین خیابان های اصفهان عبور میکردم .در آن عبور باشتاب مرد جوانی را دیدم با ظاهری آراسته که کنار پیاده رو ایستاده بود وتعدادی کتاب یکسان در دست داشت وقتی از کنارش با عجله رد شدم به آرامی جمله ای گفت که من چندان توجهی نکردم اما پس از آنکه از او دور شدم.در ذهنم جمله اش را بخاطر آوردم.او گفت:
کتاب را از نویسنده بخرید.؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!
خدایا!اندیشه واحساس مرا در سطحی پائین میاور که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلید شبه آدم های اندک را متوجه شوم، چه، دوست تر میدارم بزرگواری گول خور باشم تا کوچکواری گول زن!
خدایا! مرا از نکبت دوستی ها ودشمنی های ارواح حقیر، در پناه روح های پرشکوه چون علی ودل های زیبای همهی قرنها پاک گردان.
خدایا! بر اراده،دانش،عصیان،بی نیازی،حیرت،لطافت روح وشهامتم بیفزای.

زندگی چیزی برای گذراندن نیست،بلکه فرصتی است تا تو به چیزی در درونت برسی .زندگی در حاشیه نیست، بلکه در متن اتفاق می افتد و تو هنوز به این متن نرسیده ای. بیدارشو! به اندازه کافی وقت را تلف کردهای.دیگر کافی است.بیدار شو ببین تو نیز هستی .این هستی را مغتنم بدان.چه می کنی ؟پول جمع میکنی؟ که چه بشود؟ که بتوانی توجه مرگ را از خود منصرف کنی؟ تو از دیگران بیشتر داری،پس خوشحالی!تو از دیگران کمتر داری،پس اندوهگین هستی!این بازی،مسخره است.معنای این بازی چیست؟ از این بازی،چه حاصل میشود؟ اگر همه پول های دنیا را هم در کاسهی چشم حریصت بریزند، هنگام مرگ همچون گدایان خواهی مرد. این بازی مسخره همه را دروضعیت گدایی وبیچارگی کشته است.یکی به دنبال پول است؛احمق است. یکی به دنبال قدرت است؛احمق است.یکی به دنبال سکس است؛احمق است.زیرا بازی احمقانه حماقت می آورد.به دنبال خود باش! تا متن وجود خویش را نخوانی، گرفتار بازی احمقانه ای. بیدار شو! حماقت بس است. از زندگی نردبانی بساز و بر بام دنیا شو.بر بام دنیا که با خدا را دیدار کنی.بیدار شو وببین چه میکنی وچرا. بیدار شو!
نوشته بالا قسمتی از کتاب ریشه ها وبالهاست .خواندن این کتاب را به شدت به شما توصیه میکنم.برای آنهایی که می خواهند زندگی خود را،افکار خود را و روش خودرا تغییر دهند.آنها که میخواهند از هستی لذت ببرند.وبرای آنها هم که بی خیالند ومی خواهند به زندگی یکنواخت خود ادامه دهند نیز توصیه میکنم.ریشه ها وبالها از آن کتابهایی است که هر کس نخواندش موهبت بزرگی را از دست داده است.
مشخصات کامل کتاب
نام کتاب:ریشه ها وبالها
نویسنده:اوشو، عارف معاصر هندی
مترجم:مسیحا برزگر
موضوع: زندگی معنوی
انتشارات آویژه
چاپ اول:1382
قیمت:2500تومان
اما در دل های پاک حادثه ای رخ میدهد که حتی مرگ نیز توان لرزاندنش را ندارد؛پاک باش آنگاه خدا با توست.تمام ناپاکی ها، زیرکی ها و هر آنچه را که به تو احساس برتری می دهد، کنار بگذار.باقلبی سرشار از کرامت وصلابت به سوی خداوند راهی شو.آنگاه موفقیت تو حتمی است.
«اوشو»
به نیکی ها امر کن و خود نیکو کار باش، و با دست وزبان بدیها را انکار کن، وبکوش تا از بدکاران دور باشی، و در راه خدا آنگونه که شایسته است تلاش کن ، و هرگز سرزنش ملامتگران تو را از تلاش در راه خدا باز ندارد.برای حق در مشکلات وسختی ها شنا کن،شناخت خود را در دین به کمال برسان، خود را برای استقامت در برابر مشکلات عادت ده،که شکیبائی در راه حق عادتی پسندیده است، در تمام کارها خود را به خدا واگذار، که به پناهگاه مطمئن ونیرومندی رسیدهای، در دعا با اخلاص پروردگارت را بخوان،که بخشیدن ومحروم کردن به دست اوست، و فراوان از خدا درخواست خیر و نیکی داشته باش.
وصیت مرا به درستی دریاب و به سادگی از آن نگذر، زیرا بهترین سخن آن است که سودمند باشد، بدان علمی که سودمند نباشد، فایده ای نخواهد داشت،و دانشی که سزاوار یادگیری نیست سودی ندارد.
نامه 31 نهج البلاغه
این است ملتی که ایمان وعشق دارد، قرآن ونهج البلاغه دارد وعلی وفاطمه دارد وحسین وزینب دارد ویک تاریخ سرخ دارد وسرنوشتش سیاه است.فرهنگ و مذهب شهادت دارد ومرده است.این است که ژاندارک دختری احساساتی وخیالاتی که خواب نما شده بود تا برای بازگشت سلطنت قیام کند،قرن هاست که به مردم روشنفکر وبیدار فرانسه الهام آزادی وفداکاری واحساس انقلابی وفداکاری می بخشد وزینب که رسالتی سنگین تر از رسالت حسین را بردستهای علی وار خویش گرفته است و آن ادامه نهضت کربلا علیه نظام جنایت ودورغ ووحشت واختناق است، آن هم در اوضاعی که قهرمانان انقلاب مرده اند، در میان ملت ما خواهر نوحه گری شده است که باید بر او نوحه کرد .
«دکتر شهید علی شریعتی»

انسان زیبایی را دوست دارد این در طبیعت اوست .اما یقینا"برای هر چیزی حد ومرزی وجود دارد وما چیزی به نام عرف وجامعه داریم.امروزه در جامعه چهره هایی عجیب را شاهدیم با آرایش هایی زننده (دختر وپسر).مدل موهایی که یاد آور گروههای منحرف غربی اند وآرایش هایی زننده که فرد را شبیه یک عروسک ساخته.یکی از اساتید با تجربه وباسواد مان دکتر کلانتری که سالها در خارج از کشور زندگی کرده بود میگفت تعجب میکنم از جوانان ایرانی که اینطور رنگ وروغن میکنند .در غرب افراد داری انحراف جنسی هستند که اینچنین خود آرایی میکنند وجوانان پاک ما در اینجا در یک کشور اسلامی ...
دختر دوازده ساله وگاهی کمتر با آرایش غلیظ در خیابان چه می خواهد بگوید؟وپسران جوان با ابروهای تمیز؟یقینا آموزش وآگاهی اهمیت زیادی دارد که در کشور ما مسئولان این امر بی حساب بدون توجه به اینکه باید کاری فرهنگی کنند با برخوردی سخت افزاری نیروی انتظامی را به نام اسلام !مسئول بازخواست چنین افرادی میکنند!!!!!
باید جنبه های مختلف این قضیه بررسی شود؛خانواده ها ،مدرسه وهمه جامعه در مورد آن مسئولند.از جنبه بهداشتی مضرات بسیار استفاده از این مواد گوشزد شود وهمچنین درباره حکم اسلامی ونظر اسلام درباره آن آگاهی درست داده شود نه به شیوه ای که گفته شد.به امید جامعه ای بهتر...
با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است
فرقی نمیکند چه کسی عاشقت شده است
چیزی زماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است
ای سیب سرخ غلط زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است
پرمی کشی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میلهی قفسی عاشقت شده است
آیینهای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمیکند چه کسی عاشقت شده است
فاضل نظری

سازندگان فیلم های پورنو از جان انسان چه می خواهند؟
خیلی هامی گویند زمانه اکنون زمانه بدی است,هر آنچه قبیح بوده اکنون زیبا شده!در مقابل بسیاری دیگرمیگویند زمانه عوض شده باید با زمان پیش رفت ,عصرعصرمدرن است.و چقدراین عصر مرا میترساند .رواج فیلم های پورنو در جامعه امروز ما بیداد میکند و نوجوانان و جوانان ما را به سوی خویش میکشد .حتی درخانواده های به ظاهر مذهبی نیز این جریان دیده میشود.امروزه نگاه دختر و پسربه هم نگاه انسانی نیست ,نگاه جنسی است.معنای این فیلمها چیست به جزاینکه انسان برای لذت آفریده شده آن هم ازنوع حیوانی اش!
یقینا آگاهی از مسائل جنسی برای نوجوانان لازم است اما نه با دیدن فیلمهای کثیف ومبتذل بلکه با آموزش مناسب.صحنه های این فیلمها مدام در ذهن بیننده تداعی میشود و او را دوباره به سوی خود میکشاند.عواقب وحشتناک گسترش این فیلمها افزایش آمار تجاوزات جنسی و ربودن دختران و زنان است.این فیلمها از بیننده یک وحشی میسازند,یک مهاجم جنسی تشنه که به این راحتی سیراب نمیشود و چه خوشبینیم ما و چه بی خیال !جامعه ای که اخلاق درآن بمیرد و انسانیت فراموش شود چه برسرش خواهد آمد؟جامعه ای که اسلامی است اما اسلام در آن فراموش شده و ناشناخته است باید به حالش گریست.فرزندان پاک این سرزمین در دام شیطان گرفتار آمده اند.چه کسی اینگونه فجیع به کشتن خود برخاسته که ما اینگونه؟و این است ملتی که ایمان وعشق دارد,قرآن ونهج البلاغه دارد,علی وفاطمه دارد,حسین وزینب دارد,یک تاریخ سرخ داردوسرنوشتش سیاه است...
تا انتظار این است...
دلا تا باغ سنگی در تو فروردین نخواهد شد
به روز مرگ شعرت سوره ی یاسین نخواهد شد
فریبت می دهند این فصل ها، تقویم ها، گلها
از اسفند شما پیداست فروردین نخواهد شد
مگر در جستجوی ربنای تازه ای باشیم
وگرنه صد دعا زین دست، یک نفرین نخواهد شد
مترسانیدمان از مرگ،ما پیغمبر مرگیم
خدا با ما که دلتنگیم سرسنگین نخواهد شد
به مشتاقان آن شمشیر سرخ شعله ور در باد
بگو تاانتظار این است، اسبی زین نخواهد شد!
( علیرضا قزوه)
خداوند بزرگ مترلینگ

من در مقابل اسرار بی پایان عالم که همان ذات بزرگ خداوند است سکوت نموده و در پیشگاه کبریائی او تعظیم میکنم.هر چه برای فهمیدن ذات کبریائی او جلو می روم گوئی او عقب تر می رود.و هرچه برای ادراک اسرار بزرگ او بیشتر تفکر می کنم کمتر چیزی می فهمم و هر چه کمتر چیزی می فهمم بیشتر به وجود ذات خداوند ایمان می آورم زیرا اگر ذات خداوند با عظمت که همان اسرار دنیای بی پایان است وجود نمی داشت آن وقت هستی موجود نبود و وقتی هستی موجود نباشد،باید نیستی وجود داشته باشد وهیچ مغز متفکری قادر نیست که وجود نیستی را قبول کند زیرا نیستی به هر صورتی که وجود داشته باشد همان هستی است .من خود را خوشبخت میدانم که نائل به درک اسرار برزگ عالم نمیشوم زیرا اگر درک می کردم زندگی جاویدان یک شکنجه دائمی برای من بود.
خداوند بزرگ من
موریس مترلینگ
به نام خدای دیروز وامروز وپس فردا...
به نام آنکه انسان را تنها آفرید. به نام آنکه غم را بدرقه راه انسان کرد تا فراموش نکند که جز اوکسی را ندارد.تایادش نرود که همیشه با اوست ،تا یادش نرود که او حتی اگر فراموشش کند ،خدایش یادش نمیرود که بنده ای دارد .حتی اگر بی اعتنایی کند، عهدش فراموشش شود باز او دوستش دارد .بی منت هم دوستش دارد.بنده گناه میکند خدایش میبخشد ،بنده گله میکند خداوند گوش میدهد بنده گریه میکند ،خدایش نوازش می کند. بنده گستاخی میکند وخدایش باز صبر میکند.بنده اشتباه میکند خدایش می پوشاند.بنده محبت میکند بی مهری میبیند،عشق می ورزد تنها میشود.آنوقت یادش می افتد که خدایش با اوست بنده تنهایی را به امید وصال تحمل میکند...دکتر چه زیبا میگوید که نه نباید گفت تنهایی باید گفت جدایی .ما تنها نیستیم ،درد جدایی داریم که اینچنین آشفته ایم ما هجرت اجباری کرده ایم که اینچنین احساس تنهایی وغریبی میکنیم.ما به دنبال سرزمین خود هستیم...
«اگر راز روابط درست را می آموختید درانسانها واشیا تنها الوهیت را می دیدید ومابقی را به دست خدا می سپردید.»

چشم ها را باید شست ،
با اسید باید شست که نتوان دید
چشم ها را باید گل گرفت
تنها منظر پاک سنگفرش گلی خیابان است
تیر چراغ برق منتظر باران است منتظر تطهیر
از بس که به او تکیه داده اند این خستگی ناپذیر چشم چرانان
صورتک های سرخ،
مانتوهای راه راه،
روح های زندانی
به ملاقات هیچ میروند.
عطرهای تند حال درختان را به هم میزند
چشم های حیز کلاغ دنبال صابون ارکید است
امشب هم شکممان را صابون میزنیم
فردا خدا بزرگ است اما نه بزرگی دیش ماهواره هایمان
امشب جکسون قبلهی من است
من صدتومن صدقه میدهم
تا فردا بسیجی ها در کوره جلویمان را نگیرند
تا من وکامی وفرشته وسامی
دور از دسترس هم لامبادا برقصیم خیلی حال می دهد!
خوشا به حال کلاغ
که کسی برای لیسیدن دزدکی صابون او را به منکرات نمی برد!
آقایان به بنده توجه کنید ،من تشنه له له زدن شماهایم
با چشم های دریده تان مرا نظاره کنید
من گدای نگاهم
اگر وقت ندارید فقط یک نگاه دزدکی
میدانید؟!
من خیلی قیمت دارم!روژ لب ،پودر،سایه...
شما را به عزت مدونا قسم
مرا به قلبهای لزجتان مهمان کنید
قول میدهم لگد نکنم احساس پاکتان را
با لژهای کلفت کفش هایم
وقت کم است
من صدبار به مادرم دروغ گفته ام تا بگذارد به خیابان بیایم
به خیابان آمده ام به دنبال!به دنبال چه آمده ام؟!!!
روی سکو می ایستم وبرای همه دست تکان می دهم . باتعظیم غرایی به همه می گویم لطف کردید مرا آزردیدوبه این می اندیشم . که بعدازرفتن من بایدبه فکرقسط وامی باشم که برای چاپ کتابم گرفته ام . یک ریسک خطرناک .کسی کتابم رانمی خواند صرفا به دلیل دوری ازمرکز. 1400جلدکتاب نازنین من درچاپخانه بدون پخش وناشرمناسب با هزینه ی جیب خالی من خاک می خورد . این اول راه است . بغض دارم . خوشحالم یانه ... خودم هم نمی دانم یک حس میخوش دارم . مجموعه شعرمن به نام شبیه تنهایی روی دستم مانده . مجموعه داستانم درراه است ومن کارگر شرکتی مخابرات هستم . نه اسمی دارم نه رسمی .
کارمن که نیست . بزرگ نمی شوم هرگز . ادعایی هم ندارم ورویایی هم ... 8ماه به دنبال وامی بودم که بعدارهزاران خوان به امروز آمد ودرست جایی که خوشحال باید باشم دارم به دغدغه هایم می رسم . پیاده نمی شوم . قرارنیست دست و پا بزنم . کسی لینک هم نمی کند . کسی وقعی نمی گذارد . آرزوداشتم باتمام حجم حنجره ام دادمی زدم بالاخره انتظارم تمام شد . بیقراریم ، شب زنده داریها و دراوج رذالت نوشتنها ...
قرارنیست دست و پابزنم بالاخره فرزندم بزرگ می شود ویک روز ازمن سروده ای می گوید یاداستانکی ...
روی سکو می ایستم وباتمام وجودم زارمی زنم
کتابم به بازارآمد . یک سوال ؟ پس بعدازاین چگونه داستانهایم رابه این مرحله برسان . آه که یکی خوب گفته نویسنده تنهاست ...
ازهمه ی دوستانی که می توانند به مراکز پخش کتاب دسترسی داشته باشند می خواهم به یاریم بشتابند.
خلیل جلیل زاده
http://www.shoolan.blogfa.com/
زائري هستم از نياي فروهران جامه ام آفتابيست
سفرهاي زيادي مرا با خود آشنا كردند سفر صفرِ يك آغاز، سفر يك خواب صميمي
سفر يك رود، سفر كركسي به اوج قله ي شكوه
سفر مردي شبچران ،سفر زني كه سفره اش رنگين ازمردار عاطفه بود
و در تمام اين سفرهازائري بودم با نياز آتش
و جامه ام آفتابي بود
زماني تشنه ام بود ،انگشتانم دستچاله اي شد
تا گنجشكي روي آن اشك بريزد
و من سيرابِ اشكِ پرنده شدم
شده است
زير آلاچيق سبزي مهمان شب پره اي باشم
شده است
بارها تلخي وحشت را در آغوش خفتكي بچشم
چند بار از
بنفش زارِ نفرت گذشتم
هيبت يك دايره را دور زدم
يك بارعقربي ديدم كه كلوخي را نيش مي زد
و آفتاب پرستي كه آفتاب كورش كرده بود
و آواز تذرويي شنيدم
كه بي هنگام خواب جنگل را مي ربود
و از بشارت روز در ناف شبي سياه خبر مي داد
من از نماز سرد، رمز نيايش آموختم
جنون رادر شاخسارهاي يك بيد پريشان جستجو كردم
و از كالار ته خانه ي يك رود
نشان از ايستادگي گرفتم
و در تمام اين سفرها
زائري بودم
محتاج نور با جامه ي آفتابي
وقتي به راه افتادم
هنوز موبدي نمي دانست چند گل آتش تا اهورا باقيست
و هنوز آدم در سرابِ اورنگ مانده بود
من براه بودم
از خواب بودا گذشتم
جايي موسي عصايش را گم كرده بود
و گاوي به چريدن در مرتع پوشالي جهود مشغول بود
من از برق كند كارد فهميدم كه در دامان ابراهيم
فرزندي به مسلخ نخواهد رفت
و از مادري باكره دانستم كليد بغض غنچه ها چيست
مرزهاي رسالت را در نورديدم
و فهميدم در عصر چوبينه ها بايد به خاتم ختم شد
و فهميدم
مي شودجايي كه همه دار و برگ و سنگند
پولاد بود
و پولاد ماند
و هنوز در راهم
و زائري هستم
از نياي فروهران
با نياز آتش
و هنوز جامه ام
آفتابيست
خلیل جلیل زاده


