تبليغاتX
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

 

 

مریم جان میدونم که خیلی بی وفا بودم اما میدونم که تو می بخشی از بس که خوب بودی. نازنینم نگفتی میری دل خیلی ها برات تنگ می‌شه؟ عروس خانوم تو که داشتی تدارک عروسی‌ات را میدیدی. یادته چند ماه پیش بعد از چند سال دیدمت. همون مریم روزهای مدرسه بودی خندون، زیبا، مهربون، پاک. گفتی درسم داره تموم میشه تابستون عروسیمه. شوهرتو دوست داشتی میخواستی یه زندگی جدید رو شروع کنی بدون غصه. پس کجا رفتی خانومی؟ میدونم دنیا جای تو نبود برات تنگ بود. تو، توی این دنیای لعنتی پر از بدی که جا نمیشدی، فرشته خانوم. تو پاکتر از اون بودی که بتونی دووم بیاری. میدونم که خدا خیلی دوستت داشت خیلی زیاد! تو بنده‌ای مومن براش بودی و مطیع. کی هست که بگه از تو حتی یه بار رنجیده؟ کی هست که بگه حتی یه بار اخم کردی؟ کی هست که بگه حتی واسه یه لحظه خنده از روی اون لبای قشنگت محو شده؟ کی هست که بگه ازت کمک خواسته و تو کمکش نکردی... کی هست که بگه؟! هیچ کس!

هنوز هم رفتنتو باور نمی‌کنم. نمیدونم مادرت چطور دوری دختر ناز یکی یه دونشو تحمل میکنه؟ نمیدونم دیگه کی غمخوارش میشه؟ نمیدونم حالا واسه کی دردل میکنه وقتی مریم خوشگلش نیست؟ نمیخوام تصور کنم مادرت وقتی بدن خون آلودتو دید چه حالی شد؟ نمیخوام بدونم وقتی چادر خاکی پاره تو بهش دادن چه حالی شد؟

شکایت نمیکنم گله نمیکنم! به خدا نمیگم چرا تو رو برد! ازش نمی پرسم چرا مریم؟ این همه آدم به دردنخور تو این شهر هست که بود ونبودشون فرقی نداره که برای بقیه فقط مایه عذابن که بهتره نباشن! چرا مریم پاک و مهربونو بردی؟ نمی پرسم حالا مادرش چیکار کنه؟ شوهرش با غم مریم؟ و خانوادش؟ هستی با فکر دیگه نبودن مریم چیکار کنه؟ میدونم کارای خدا همه از روی حکمته. خودش بهتر میدونه چیکار میکنه. حتما اونجا برای تو بهتره حوری بهشتی!

یادته اون شبی که همدیگه رو دیدیم بهم شمارتو دادی گفتی زنگ بزنم و من... گرفتار درس و دانشگاه کوفتی، امروز نشد، فردا میزنم، فردا میزنم، فردا... تا اینکه خبر آوردن زحمت نکش مریم پرید! اگه میدونستم میخوای بری قراره برای همیشه بری نه یه بار که صد بار زنگ میزدم .. وای که گاهی چه زود دیر میشود.

اون روزای دبیرستان همیشه از دیدنت از حرف زدن باهات لذت می بردم نه من همه! انگار یک جور معنویت و آرامش را به همه هدیه میدادی. همه مطمئن بودند که تو یکی از بهترین رتبه های کنکور اون سال رو می یاری اما تو گفتی که میخوای درس دین بخونی و با وجود تمسخر همه راهتو ادامه دادی. امروز دفتر خاطرات اون روزامو ورق زدم و روی نوشته های شیرینت اشک ریختم فقط اشک! یادته برام چی نوشتی ؟

 «دنیا دونیمه است: نیمه‌ی اول مرضیه و نیمه‌ی دوم شوهرش. امیدوارم سال بعد ایشالا قبول بشی و بعد بری دانشگاه و بعد عروسی کنی( ازدواج دانشجویی) و بچه دار شوی و بچه هایت بزرگ شوند و بروند پیش دانشگاهی و بعد بروند دانشگاه و از آنجا هم بعد 60 سال دیگر همگی بروید بهشت زهرای تهران البته برای دیدار شهدا اگر هم خواستید بمیرید ایرادی ندارد اما بیایید همین جا قبرستون خودمون بمیرید تا لااقل هر چند سالی شما را دیدار کنم. یادت باشه سر قبرت یه عکس از 16-17 سالگی ات بزنی چون وقتی امسال از هم جدا بشیم من دیگه تو را در قبرستان خواهم دید. و آخر کلامم دنیا سرچشمه‌ی غم، شادی

 آخر کار را خدا دادی...»

 

کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 11:46 توسط زلال |


 

به بهانه‌ی درگذشت معلمی بزرگ و روشنفکری آگاه دکتر علی شریعتی...

خدایا: همواره تو را سپاس می‌گزارم که هر چه، در راه تو و در راه پیام تو، پیشتر می‌روم و بیشتر رنج می‌برم، آنها که باید مرا بنوازند، می‌زنند؛ آنها که باید همگامم باشند، سد راهم می‌شوند؛ آنها که باید حق شناسی کنند، حق کشی می‌کنند؛ آنها که باید دستم را بفشارند، سیلی می‌زنند؛ آنها که باید در برابر دشمن دفاع کنند، پیش ازدشمن حمله می‌کنند و انها که باید در برابر سمپاشی های  بیگانه، ستایشم کنند، تقویتم کنند، امیدوارم کنند وتبرئه‌ام کنند، سرزنشم می‌کنند، تضعیفم می‌کنند، نومیدم می‌کنند، متهمم می‌کنند، تا در راه تو از تنها پایگاهی که چشم یاری‌ای دارم و پاداشی، نومید شوم، چشم بندم، رانده شوم...تا تنها امیدم تو شود، چشم انتظارم تنهابه روی تو بازماند، تنها از تو یاری طلبم، تنها از تو پاداش گیرم، در حسابی که با تو دارم، شریکی دیگر نباشد، تا تکلیفم با تو روشن شود، تا تکلیفم با خودم معلوم گردد، تا حلاوت اخلاص را که اگر هر دلی اندکی چشید، هیچ قندی در کامش شیرین نیست، بچشم.شریعتی

 خدایا: اخلاص ! اخلاص !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 22:11 توسط زلال |


همیشه  با خودم فکر می کردم پس این خدا کجاست؟ کجا میشه پیداش کرد؟ حتما" باید توی کتابا گشت کتابهایی که درباره خدا و چیزای معنویه. یا باید رفت سخنرانی های مختلف دینی . چند وقت پیش شنیدم که غربی ها توی اینترنت دنبال خدا می گردند. خندم گرفت.

 خدای من تو همین جایی در درون من .من جزئی از توام . من حست میکنم. تو از من دور نیستی تو آنقدر نزدیکی که گاهی نمی دانم از شعف چه کنم. گاهی دلم میخواهد ببوسمت دلم میخواهد فریاد بزنم دوستت دارم خیلی دوستت دارم. اما نه نیازی نیست داد بزنم آرومم که بگم میشنوی آخه تو همین جایی. اینو مدتهاست فهمیدم که تو با منی درمنی از من جدا نیستی. نیازی به معجزه نیست تا باورت کنم نیازی به ابزار نیست تا ایمان بیاورم به تو. قلبم که دروغ نمی گوید . روحم که دروغ نمی گوید تو را میشناسد. سالها نه قرنها نه اصلا از ازل می شناسد. دوستت دارد. عشقی که توخود در وجود من گذارده ای. چرا آن روزها که مشکلی لاینحل و گرهی عجیب را به راحتی برایم باز می کردی متعجب می پرسیدم چه شد کدوم عوامل دست به دست هم داد تا همه چیز درست بشه چرا مبهوت می شدم. خودت بودی دیگه . کار خودت بود دیگه. چقدر از بودنت از اینکه تا این حد به من نزدیکی خوشحالم نه خوشحال نه نمی دانم چه حسی از آن حسها که نمیشود گفت، که کلمات حقیرند از بیانش. مثل تو که هر چه از تو بگویند و بنویسند کم است؛ این واژه ها که قدرت ندارند از تو بگویند. تو را باید با تمام وجود حس کرد اما نمی توان گفت.

خدای من

+ نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387ساعت 9:11 توسط زلال |


 

گیتی سراسر پوشیده شده است از ابرهای سیاه انزوا. دلیلش فراموشی یک حقیقت ساده است: خداوند عاشق ماست. ما سرشته ی عشق او هستیم و همین عشق است که بنیان هستی ما را ساخته است. بدون مهرش نفس نمی آید و قلب نمی تپد. عشق او هستی ماست. اما چون فاصله ای میان او و ما نیست به راحتی فراموشش کرده ایم. آنقدر به ما نزدیک است که قادر به مشاهده ی آن نیستیم و انچه را که به چشم نبینیم از یاد می بریم. باید آگاهانه به خاطر آوریمش و آن هنگام که یادش در وجودمان عمق گرفت دیگر اثری از تنهایی و انزوا به چشم نخواهد آمد. دیگر خبری از تاریکی ابرهای سیاه نخواهد بود و آسمان زندگی سراسر نور و روشنایی می گردد. سرور سراپایت را لبریز می سازد زیرا در می یابی که حضورت حادثه نبوده است و بودنت کاملا" ضروری و حیاتی است. در می یابی که هدفی فراتر از این داری، هدفی عظیم تر و والاتر از آنچه هستی.

                                                                                                  «مراقبه»

                                                                                                 «اوشو»

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 19:1 توسط زلال |


به نام بخشنده بزرگ، داور برحق، خداوند ایثار وانصاف

 

سال قبل برای پر کردن تعدادی پرسشنامه به مرد جوانی برخوردم. پرسشنامه ها درباره مشارکت شهروندان در امور شهری بود.

اون آقای به ظاهر متجدد نگاهی تحقیر آمیز به سرتاپای من انداخت و گفت مشارکت کنیم که چی بشه؟ گفتم یعنی مشارکت فایده نداره؟ برای بهتر شدن جامعه. گفت کدوم جامعه میدونی مشکل این جامعه چیه؟ جمهوری اسلامی . گفتم چه ربطی به اسلام داره. اسلام بهترین دین برای جامعه ای بهتر است. برای انسانیت است. اسلام بهترین الگوها را دارد .اگر جامعه و مردمی درست بر طبق دستورات اسلام حرکت کنند پیشرفتشان حتمی است. درحالی که با زنجیر طلای توی گردنش بازی می کرد گفت از کدام الگوها حرف می زنید یکی شان فاطمه. او چه الگویی است. زنی که تمام عمرش را باردار بود و بچه داری میکرد. گفتم از فاطمه هیچ نمیدانید چون فقط همین را از او شنیده اید اما حتما از زینب شنیده اید شیرزنی که در مقابل یزید ایستاد و فریادهایش هنوز هم دارد گوش تاریخ را کر میکند. گفت خانم اینها قصه است باور نکنید و از من دور شد. او رفت تا بگویم رشادت زینب اسطوره نیست دروغ نیست. زینب بهترین الگوست. نام زینب را باید با غرور آورد با ستایش. اگر حتی قصه هم باشد زیباترین قصه ای است که من تاکنون در زندگیم شنیده ام و زینب بهترین قهرمانی است که میتوان از او سخن گفت و به او بالید.

زینب یک تنه بی یاور در مقابل ظلم ایستاد شما که نام مرد را به یدک می کشید هرگر نمی توانید چون او باشید. امثالی چون تو ظلم را پذیرفته اند. اینکه از کسی هویت و ملیتش را بگیرند، دینش را بگیرند، ظلم است شک نکنید.

 زینب فراموش شده، زنان ما الگوهایی دیگر دارند و مردان ما زنانی شبیه آن الگوها را می پسندند شاید. تا جنیفر لوپز ها و نانسی ها هستند جایی برای زینب ها نیست شاید!  مقصر کیست؟!

+ نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 21:26 توسط زلال |


 

انگار همین دیروز بود! بارها این جمله را شنیده و گفته ام! این جمله آزارم می دهد. روزها گذشت, زمان سپری شد. وای من یک قدم دیگر به مرگ نزدیک شدم اما هنوز پرواز نیاموخته ام! مبادا پیش از آنکه پرواز بیاموزم, پیش از آنکه به بلندا پر کشم شکارچی زمان فرصتها را از من بگیرد. ابتدا باید اصول پرواز را بیاموزم. وای که ولع بالارفتن و رفتن و رفتن در دل این بیکران پاک در من چه میکند! من پرواز را میدانم, سالها پیش عشقش را در وجودم گذارده اند در روزگاری که هنوز نبودم. انگار عشق به پرواز با من به دنیا آمده .من مرغ مهاجرم تاب ماندن ندارم , حس غریبی دارم اینجا برایم غریب است, نه من اهل اینجا نیستم. باید بروم باید پرواز کنم.اما چه شده که دانه های زمینی مرا به خود مشغول کرده است وسر بلند نمی کنم تا آن بالا راببینم آنجا که جای من  است. چقدر آنجا دوست داشتنی است. من مشتاق ندیده هایم اما عصر امروز عصر دیدن است و لمس کردن. هرچه لمس شود, هرچه دیده شود حقیقت دارد. و من چقدر با این کلام بیگانه ام و چقدر این کلام می آزاردم. من عاشق آنچه لمس نمی شودم. مرا جذبه آنچه به قلبم فرمان می دهد به سوی خویش میکشد. قلبم مرا می برد و در این راه عقلم را به سویی پرتاب میکنم. به خرابه ای به زباله دان همین تمدن همین عصر .آنجا که به اشتباه ,به نادانی, همه آنچه زیباست و پرجذبه در آن جای داده اند .زباله دان جای افکار روز است افکار پست. من می خواهم بروم, مجال ماندن نیست!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 8:34 توسط زلال |