تبليغاتX
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قرآنی که نخوانند و نفهمند

با هر دفتر سفیدی برابر است!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 8:33 توسط زلال |


بارها در در مهمانی، در کلاسهای دانشگاه، تلویزیون و غیره این بحث تکراری را شنیده‌ایم که جامعه ما مشکل دارد، فرهنگ ما مشکل دارد. مردم ما ساده‌ترین امور شهروندی را رعایت نمی‌کنند، قانون را رعایت نمی‌کنند و حرفهایی شبیه این!

همه‌ی ما شکایت میکنیم که بقیه چنین مشکلی دارند. گاهی همه تقصیرها را به گردن دولت می‌اندازیم، گاهی به گردن دانشگاهی ها،و گاهی مردم و خلاصه به همه ایراد می‌گیریم به غیر از خودمان!

 شاید شکایت‌های ما به جا باشد اما آنچه که باید به آن توجه کنیم این است که هرکس باید از خودش شروع کند.منی که برای فرهنگم دل می‌سوازنم؛ من که نگران فرهنگ و اجتماع و قانون این جامعه هستم در ابتدا باید از خودم شروع کنم. چنانکه در پست قبلی هم اشاره شده تغییر باید از افراد آغاز شود. بیش از آنکه سعی کنیم دیگران را تغییر دهیم، بیش از آنکه غصه بخوریم، به زمین و زمان لعنت بفرستیم و یقه این و آن را بگیریم، باید به تغییر خودمان فکر کنیم. تغییر باید از جایی شروع شود.همه منتظرند تا دیگران کاری بکنند. همه از معضلات فرهنگی حرف میزنند اما اگر پایش بیفتد خودشان از آنهایی هستند که معضلات را بیشتر می‌کنند نه کمتر!

تغییر شهامت میخواهد!

بهتر است برای تغییر جامعه و فرهنگ از خودمان آغاز کنیم!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 13:31 توسط زلال |


 بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است:

کودک که بودم می‌خواستم دنیا را تغییر دهم، بزرگتر که شدم متوجه شدم که دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده‌ام را متحول کنم. اینک که در آستانه‌ی مرگ هستم می‌فهمم که اگر از روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می‌توانستم دنیا را هم تغییر دهم!!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت 8:39 توسط زلال |


سلام به همه‌ی دوستان خوبم!

ممنونم از همه‌ی شما که به وبلاگم سر میزنید و مرا با نظرات خوبتان یاری می کنید.

کارها و برنامه‌هایی دارم که احتمالا خیلی کمتر از گذشته به نت خواهم آمد و شاید هم دیگر اصلا نیایم و این آخرین پست من باشد!

به هر حال از لطف همه‌ی دوستان تشکر می‌کنم. اگر برگشتم حتما به دیدار وبلاگهایتان خواهم آمد.

امیدوارم که هستی را از دعای خیرتان بی نصیب نگذارید!

امید دارم که در پرتو عنایات پروردگار همگی ما به حقیقت برسیم!

**********

تهی بود و نسیمی

سیاهی بود و ستاره‌ای

هستی بود و زمزمه‌ای

«من» بود و «تو» یی

نماز و محرابی!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 10:28 توسط زلال |


خدایا: آتش مقدس شک را آنچنان در من بیفروز تا همه یقین‌هایی را که در من نقش کرده‌اند، بسوزد و آنگاه از پس توده‌ی این خاکستر، لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند.

خدایا: این کلام مقدسی را که به روسو الهام کرده‌ای هرگز از یاد من مبر که: من دشمن تو وعقاید تو هستم، اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم!

خدایا: به مذهبی ها بفهمان که آدم از خاک است، بگو که یک پدیده‌ی مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی می‌کند که یک پدیده‌ی غیبی، در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت. و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.

خدایا:  بر اراده، دانش، عصیان، بی‌نیازی، حیرت، لطافت روح، شهامت و تنهایی‌ام بیفزای!

خدایا: عقیده‌ام را از دست عقده‌ام مصون بدار.

                                                                                      «دکتر شریعتی»

+ نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 16:21 توسط زلال |