تبليغاتX
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
در دهر هرآنکه نیم نانی دارد

 

وز بهر نشست آشیانی دارد

 

نه خادم کس بود نه مخدوم کسی

 

گو شاد بزی که خوش جهانی دارد

+ نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت 8:13 توسط زلال |


دختر جوان خود را مسئول آینده ی خود نمی داند، سرنوشت او به خود او بستگی ندارد.

چون او به مرد اختصاص داده شده است. به راستی او با افزایش ارزش انسانی خویش نیست که در نظر مرد بهایی می یابد بل با مدل قرار دادن خویش بر اساس رویاهای آنهاست که این بها را کسب می کند!

                                                                                         "سیمون دوبوار"         

                                                                            

+ نوشته شده در جمعه 17 آبان1387ساعت 12:48 توسط زلال |


امروز شادم، فردا شاید پراز اندوه باشم،

امروز سالمم، فردا شاید دچار بدترین بیماری شوم،

امروز میخندم، فردا شاید اشک بریزم،

امروز هستم، فردا شاید دیگر نباشم!

زندگی عجب چیز عجیب و ناشناخته ای است

هرگز آن را نخواهم شناخت!

و همیشه از اتفاقات غیر قابل پیش بینی اش بهت زده خواهم شد!

 

پ .ن: به یاد مریم افتادم و چند ماه پیش که او برای همیشه رفت، درست زمانی که هیچکس فکرش را نمیکرد، در اوج شادی و خوشبختی!

آن روزها مریم داشت عروس میشد!

+ نوشته شده در شنبه 11 آبان1387ساعت 22:26 توسط زلال |


و نپرسیم کجاییم

بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را

و نپرسیم که فواره ی اقبال کجاست!

و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است!

و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد

و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون

و بدانیم اگر کرم نبود،

زندگی چیزی کم داشت!

و اگر خنج نبود؛

لطمه می خورد به قانون درخت!

و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت

و بدانیم اگر نور نبود،

منطق زنده ی پرواز دگرگون می شد!

 

******

پس اگر من هم نبودم حتما این دنیا چیزی کم داشت!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت 21:1 توسط زلال |