
در وصف شهر اصفهان همین بس که آن را نصف جهان خوانده اند و در توصیف مردم آن همینقدر کافی است که به حکم قناعت پیشگی که خصلت ممتازه ی آنان است در حق شهری که راستی به صد جهان می ارزد به نصف جهان قانع گردیده اند.
در باب مردم اصفهان از خوب و بد خیلی حرفها زده اند ولی آنچه جای تردید نیست این است که مردمی هستند تیزهوش و سخت کوش و ساده پوش و زیرک و بذله گو که اگر کلاه به سر فلک میگذارند احدی نمیتوان کلاه به سرشان بگذارد؛ همین اصفهانیها هستند که اصفهان را ساخته اند و آبادی و رفاه این شهر تاریخی کار امروز و دیروز نیست و قرنها پیش از صفویه این شهر معمور و آباد بوده است!
که گوید اصفهان نصف جهان است
جهانی گر بود آن اصفهان است
مطالب زیبای بالا از کتاب سر و ته یک کرباس محمدعلی جمالزاده است!
کتاب ،خاطرات کودکی جمالزاده و خاطرات برگشت دوباره او بعد از سالها به این شهر دلرباست! نویسنده با همه علاقه ای که به زادگاهش اصفهان داشته است در کودکی به اجبار این شهر را ترک میکند و بعد از سی و پنج سال دوباره به آن باز میگردد و در آخر عمر نیز در غربت به خاک سپرده میشود.
********************
اصفهان،این شهر زیبا و دلفریب اکنون در بین شهرهای دارای بیماری ام اس در خاورمیانه مقام بالایی دارد. میگویند زاینده رود رگ حیاتی اصفهان و چندین شهر دیگر ایران منبع آلودگی است و در واقع عامل این بیماری زاینده رود است! اما واضح است که زاینده رود زیبا و زنده را نیز سود پرستان اینچنین بیمار کرده اند!
بیچاره اصفهان و زاینده رود و اصفهانیان...
درختان را دوست دارم که به احترام تو قیام کرده اند
و آب را که مهر مادر توست
خون تو شرف را سرخگون کرده است:
شفق آینه دار نجابتت،
و فلق؛محرابی، که تو در آن
نماز صبح شهادت گذارده ای!
در فکر آن گودالم که خون تو را مکیده است
هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم
در حضیض هم میتوان عزیز بود
از گودال بپرس!
تو تنها تراز شجاعت
در گوشه ی روشن وجدان تاریخ
ایستاده ای
به پاسداری از حقیقت
صداقت شیرین ترین لبخند بر لبان اراده ی توست
چندان تناوری و بلند که به هنگام تماشا
کلاه از سر کودک عقل می افتد!
درد لحظه به لحظه بيشتر ميشد. گاهي مينشستم گاهي ميخوابيدم اما درد همچنان بود. تلاشهايم بيهوده بود. به يكباره حس دل به هم خوردگي بدي به ام دست داد. به سختي از اتاق پريدم بيرون .هر آنچه كه در معدهي خالي ام! بود وحشيانه از دهانم بيرون ريخت.
برگشتم. به گمانم اين ختم درد بود. اما درد بيشتر شد چنانكه اختيارم را از دست داده بودم. شديدا ناله ميكردم.
موقع درد هميشه ندايي در درونم ميگفت خجالت بكش بچه كه نيستي اينقدر بي تابي نكن!اما ندا خفه شده بود. يا در ميان جولان هاي اين درد بيرحم صدايش به گوش نميرسيد.
خواستم حواسم را به چيز ديگري پرت كنم تادرد را فراموش كنم اما او اختيار مغزم را نيز به دست گرفته بود. سرم در حال تركيدن بود. مشت به زمين ميكوبيدم و فريادها و ناله هاي بلندم با گريه ام قاطي شده بود. اشكها به شدت از چشمهايم سرازير ميشد و روي پهنه ي صورتم ميخوابيد. بيني ام شديدا ميسوخت. اين سرماخوردگي لعنتي توي گور هم دست از سر من بر نخواهد داشت!
به درد بد و بيراه ميگفتم: لعنتي برو، دست از سرم بردار، آشغال! گمشو ولم كن!
درد بيرحم بود و خشن! ضجه هاي من فايده نداشت! عاقبت يك مسكن قوي را به سختي بلعيدم!
...
تن بي رمقم به گوشهاي افتاده بود . جان كندنهاي آخر درد بود! مژههايم هنوز تر بود !
جسمم آرام گرفته بود اما در ذهنم اين پرسش تكرار ميشد؛ انسان چرا درد ميكشد؟!

“راسي راسي مثه اينكه بايد رفت. تا حالا خيال نميكردم اينقده جدي باشه. فايدهي اين زندگي چي بود؟ من كه دلم نميخواد بميرم و مثه سگ اين تو چالم كنن. اين چه وضعيه يه زندگي پر از شكنجه كه سر تاسرش هول مرگ اونو به ما جهنم كرده، آخرشم به يك همچو توهيني تموم بشه كه بميريم؟ توهيني از مرگ بالاتر چيه؟
تازه من آدم خوشبختيم كه گوري دارم كه دور و ورش چراغ ميسوزه.خيلي ها گورم ندارن. اما چه فرقي ميكنه؟وختي منو تپوندن اين تو، در و پيكر و چراغ به درد چي ميخوره؟ اما وحشتناكه اگه اونجا هم شكنجه و عذابي باشه. مگه تو اين دنيا كم كشيديم؟ مگه عذابي سخت تر از عذاب زندگيم وجود داره؟...”
پ.ن: روز اول قبر از كتابهاي خوب صادق چوبك است كه يك مجموعه داستان را در خود جاي داده است.
چوبك زشتي هاي زندگي و آدمها را به خوبي نشان ميدهد! قلمش بسيار قوي و جذاب است. به قول خودش او هم ميتواند از گل و بلبل و معشوق زيبا سخن بگويد اما زندگي واقعي اين است و اين زشتي ها و پليدي ها را دارد...


