از خونه که میزنم بیرون زیر لب زمزمه میکنم! زمزمه های همیشگی که آرامشم را تضمین می کند. عجله می کنم تا به اتوبوس برسم. روی صندلی که می نشینم احساس گرما می کنم .از اونی که نزدیک پنجره است خواهش می کنم پنجره را تا انتها باز کند. اتوبوس هنوز حرکت نکرده، نگاهم به بیرون است؛ آن طرف خیابان چند پسر در حال حرف زدن و قهقهه خنده هستند، راستی هیچ کس آنها را به خاطر اینکه در خیابان بلند می خندند سرزنش نخواهد کرد.
اتوبوس حرکت می کند. دو تا راننده تاکسی در حال دعوا هستند و تلافی کمبود مسافر را توی دل هم در می آورند. مردم در حال تماشای آنها هستند و یکی دو نفر هم سعی دارند آنها را از هم جدا کنند.
تابلوی روبروی خیابان توی چشمم میخورد:"زمستان را تحقیر نکن! بهار هر چه دارد از زمستان است."
با سرعت گرفتن اتوبوس باد از پنجره ی اتوبوس توی صورتم می خورد. یک نفر کنار من نشسته که با دستمال دهانش را گرفته و از دیگری میخواهد که پنجره را ببندد و او این کار را می کند و به من نگاهی انداخته و می خندد و من هم !
می گوید عذر میخوام لثه ها و دندونهام مشکل دارن نباید سرد بشن. با خنده میگم ایرادی نداره و سر حرف را باز میکنم. میگم چی شده؟ عصب کشی کردین؟ توضیح می ده! و بعد از بدی جنس دندوناش شکایت میکنه. میگه تا به حال بیش از یک میلیون خرج دندونهام کردن، تازه با بیمه. خدمات دندونپزشکی خیلی گرون هستن. بهش میگم از این بابت من شانس آوردم ،جنس دندونهام خیلی خوبه و من سرو کاری با دندونپزشکی ندارم!
یک نفر دیگه اون طرف روی صندلی روبرویی در حال تعریف کردن وضعیت یک نوزاد است همه گوشها به سمتش تیز شده:
"بچه زردی داشت، باید توی بیمارستان می ماند اما پدرش اصرار داشت که ببرتش خونه و وقتی آوردش بچه با وجود اینکه عمل شد اما مرد! پدرش به شدت گریه میکرد اما مادرش سکوت کرده بود. سکوتی سرد و سنگین با چشمهایش با همه خطوط چهره اش به شوهرش فحش میداد و انگار میگفت تو مقصر بودی! 9 ماه زحمت کشیده بود بیخود!
رسیدیم به ایستگاه آخر . دختر جوانی با چهره ای عجیب توی شیشه ی ماشینی در حال چک کردن زیبایی مصنوعی اش است تا مبادا خدشه ای به آن وارد شود!
اذان نزدیک است ...
قدری فکر کنید!
پی نوشت: در کتاب "دروازه زندگی و مرگ" مترلینگ به این سوال جالب برخوردم .
واقعاً اگر چنین موقعیتی پیش بیاید جواب ما چیست؟
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهار ها رسیده ام
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من از تو پر شده ست
خوب نازنین من
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
من ترا به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب میکنم
بهترین بهترین من
پ.ن: دوست داشتن بی شک زیباترین احساس انسانی است!
پ.ن: تعریف عشق به دوست داشتن بین زن و مرد تعریف محدودی است.
عشق را باید به تمام هستی وسعت داد!

نه تنها این دنیای بی پایان برای پیکر عظیم و نامحدود خود رنج و درد نمی خواهد، بلکه برای کوچکترین ذرات خویش هم خواهان درد و رنج نیست، زیرا وقتی که دنیای بزرگ ما نامحدود شد به واسطه ی نامحدودی دارای اندازه و مقیاس نبود؛ بزرگ و کوچک در نظر او یکی است و یک خورشید با عظمت با یک ذره ی کوچک فرق ندارد. اگر دنیا بخواهد یکی از ذرات کوچک خود را قرین درد و شکنجه نماید مثل این است که دنیاهای بزرگ خود را قرین بدبختی کند و وقتی که دنیاهای بزرگ خود را قرین بدبختی کرد هستی خود را دچار عذاب و بدبختی کرده است.
«موریس مترلینگ»
«جهان بزرگ و انسان»
پ.ن1:اگر بگوئیم مترلینگ به منزله ی سقراط عصر حاضر است، سقراط را خیلی بزرگ و مترلینگ را کوچک کرده ایم.(برکسون)
پ.ن2: درد و رنج جزء لاینفک زندگی انسان است و از آن فراری نیست و هر کس به صورتی وجود آن را تفسیر میکند. اما حقیقتاً تفسیر مترلینگ جالب و تامل برانگیز است.


